تبلیغات
حدیث تشنه و آب
حدیث تشنه و آب



اشعار فروغ

مرگ من

مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور 
یا خزانی خالی از فریاد و شور  
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروز ها ‚ دیروزها
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم كه در دستان من
روزگاری شعله میزد خون شعر
خاك میخواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره كه در خاكم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب

گل به روی گور غمناكم نهند
بعد من ناگه به یكسو می روند
پرده های تیره دنیای من
چشمهای ناشناسی می خزند
روی كاغذها و دفترهای من
در اتاق كوچكم پا می نهد
بعد من با یاد من بیگانه ای
در بر آینه می ماند به جای
تار مویی نقش دستی شانه ای
می رهم از خویش و میمانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پنهان میشود
می شتابند از پی هم بی شكیب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره میماند به چشم راهها
لیك دیگر پیكر سرد مرا
می فشارد خاك دامنگیر خاك
بی تو دور از ضربه های قلب تو
قلب من میپوسد آنجا زیر خاك
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم میشویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ

*****

 

آبتنی

لخت شدم تا در آن هوای دل انگیز
پیکر خود را به آب چشمه بشویم
وسوسه می ریخت بر دلم شب خاموش
تا غم دل را بگوش چشمه بگویم
آب خنک بود و موجهای درخشان
ناله کنان گرد من به شوق خزیدند
گویی با دست های نرم و بلورین
جان و تنم را بسوی خویش کشیدند
بادی از آن دورها وزید و شتابان
دامنی از گل بروی گیسوی من ریخت
عطر دلاویز و تند پونه وحشی
از نفس باد در مشام من آویخت
چشم فروبستم و خموش و سبکروح
تا به علف های ترم و تازه فشردم
همچو زنی که غنوده در بر معشوق
یکسره خود را به دست چشمه سپردم
روی دو ساقم لبان مرتعش آب
بوسه زن و بی قرار تشنه و تب دار
ناگه در هم خزید ...
راضی و سرمست
جسم من و روح چشمه سار گنه کار

 ****

نگاه کن که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره اب می شود

چگونه سایه سیاه سرکشم

اسیر دست افتاب می شود

نگاه کن!

تمام هستی ام خراب می شود

شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد

مرا به دام می کشد

نگاه کن

تمام اسمان من

پر از شهاب می شود

ز سر زمین عطرها و نور ها

نشانده ای مرا کنون به زورقی

ز عاجها ز ابرها بلورها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعر ها و شورها

به راه پر ستاره می کشانیم

فرا تر از ستاره می نشانیم

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم

چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه های اسمان

کنون به گوش من دوباره می رسد

صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده ام

به کهکشان به بی کران به جاودان

کنون که امدیم تا به اوج ها

مرا بشوی با شراب موجها

مرا بپیچ در حریر بوسه ات

مرا بخواه در شبان دیرپا

مرا دگر رها مکن

مرا از این ستاره ها جدا مکن

نگاه کن که موم شب به راه ما

چگونه قطره قطره اب می شود

سراحی سیاه دیدگان من

به لالای گرم تو

لبالب از شراب خواب می شود

به روی گاهواره های شعر من

نگاه کن

تو می دمی و افتاب می شود

****

 

بوسه

در دو چشمش گناه می خندید

بر رخش نور ماه می خندید

در گذرگاه آن لبان خموش

شعله ئی بی پناه می خندید



شرمناك و پر از نیازی گنگ

با نگاهی كه رنگ مستی داشت

در دو چشمش نگاه كردم و گفت:

باید از عشق حاصلی برداشت



سایه ئی روی سایه ئی خم شد

در نهانگاه رازپرور شب

نفسی روی گونه ئی لغزید

بوسه ئی شعله زد میان دو لب


 


چهارشنبه 21 مهر 1389 توسط khamoush | نظرات ()





شعر انگلیسی
جملات کوتاه
نی نی ناز
عکس نی نی ناز
...
زندگینامه ی فروغ
اشعار فروغ
عکس
داستان زیبای عاشقانه
ترانه زیبای انگلیسی
عاشقانه های انگلیسی
جملات جالب انگلیسی
منابع ازمون کارشناسی ارشد رشته ی مترجمی زبان انگلیسی
دوستان سلام
جملات زیبای انگلیسی

اسفند 1389
مهر 1389
شهریور 1389

khamoush

نقش خیال (رها)
و عشق (حامد کمیلی)
25shop
قالبهای جدید 89-90
دانلود فیلم

چه نوع مطالبی دوست دارید تو این وبلاگ ببینید؟








بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد

http://www.boxlink.ir/modules.php?name=l&op=AddLink