تبلیغات
حدیث تشنه و آب
حدیث تشنه و آب



نا گفته ها

پرواز را

 

در خاطره‌ی یک هم‌آغوشی رها می‌کنم

 

و دنیا را به یک فاحشه‌ی خیابانی می‌سپارم

 

گویی او از من رهاتر بود

 

و زمین را گرم‌تر از من حس می‌کرد

 

و من هنوز در تنگنای یک دچاری معصومانه

 

پرواز را به خاطر می‌سپارم.

 

هرچند پرنده‌ام زخمی‌ست

 

و فاحشه‌ی خیابانی

 

فارغ از همه‌ی این پروازها

 

بر گرمای زمین نشسته است

 

 

 

ببین كه چگونه لبهای ساكتم در شهوت بوسیدن لبهای معصوم تو سكوت كرده اند ،

شاخه گل سرخی به روی چشمانت میگذارم و با چشمانی بسته برای اولین بار تو را میبوسم ، آن هنگام كه هر دو در شهوت تن غرق بودیم دیدی كه خداوند میخندید ،

 خداوند خوشحال شده بود ، خداوند خوشحال شده بود ...

 پس بیا نترسیم و تا ابد لبهایمان را به هم گره بزنیم تا ابد ....

ای تنها منجی من ، مرا تنها مگذار ، اگر آسمان شوی برایت زمین خواهم شد تا به رویم بباری ، برای چشمان معصومت نگاه خواهم شد

 

 

 

 

 

تو را گم می‌کنم هر روز و پیدا می‌کنم هر شب

   بدینسان ، خوابها را با تو زیبا می‌کنم هر شب

 

تماشایی است پیچ و تاب آتش‌ها .... خوشا بر من

  که پیچ و تاب آتش را تماشا می‌کنم هر شب

 

 چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو   

 که این یخ کرده را از بی‌ کسی‌ "‌ها " می‌کنم هرشب

 

کجا دنبال مفهومی‌ برای عشق میگردی

که من این واژه را تا صبح معنا می‌کنم هر شب

 

 

 

 

 

 

عشقت نه سرسریست که از سر بدر شود مهرت نه عارض است که جای دگر شود عشق تو در وجودم و مهر تو در دلم با شیر اندرون شد و با جان بدر شود

 

 

 

 

به سلام ها دل نمی بندم از خداحافظی ها غمگین نمی شوم دیگر عادت کرده ام به تکرار یکنواخت دوری و دوستی خورشید و ماه

تو اگر میدانستی که چه زخمی دارد که چه دردی دارد! خنجر از دست عزیزان خوردن هرگز از من نمی پرسیدی که چرا؟! تنهایی؟

 

 

همه لرزش دست و دلم از آن بود

که عشق پناهی گردد،

پروازی

 نه گریزگاهی گردد

ای عشق چهره آبیت پیدا نیست...

ای عشق رنگ آشناییت پیدا نیست...

 

 

 

تو هم با من نبودی یار...!

مثل من با من

یا حتی مثل تن با من

تو هم با من نبودی

آنکه میپنداشتم باید هوا باشد

باید از جنس من وعشق و خدا باشد

ساده دل بودم که میپنداشتم

دستان نا اهل تو باید مثل هر عاشق رها باشد

تو هم از من نبودی

تو هم با من نبودی یار...

ای آوار.... ای سیل مصیبت وار

 

 

 

 

زندگی رازیست برای زندگی کردن ، نه مشکلی برای حل کردن

با این راز زندگی کن و از زندگی لذت ببر

با آن آواز بخوان ، برقص ، بازی کن...               

                                                         Osho

 

 

 

 

دُردانه! گل نازم!

 سیمین بدنِ گُل پوش!

 ای چشم پر از گفته!

 ای لب شِکر خاموش!

 ما بین خیالاتت ، گهگاه هوایم کن

 تنها به همین مقدار: اندازه ی یک آغوش

 

 

 

 

گریه شاید زبان ضعف باشد شاید خیلی کودکانه شاید بی غرور.........

 اما هر وقت گونه هایم خیس میشه می فهمم نه ضعیفم نه یک کودکم بلکه پر از احساسم

 

 

در دلم آرزوی آمدنت میمیرد

رفته ای اینک اما آیا.... بازبرمیگردی؟

چه تمنای محالی دارم....خنده ام میگیرد

در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم

میتوانی تو به لبخندی این فاصله را برداری؟؟؟

تو توانایی بخشش داری

دست های تو توانایی آن را دارند

که مرا بار دگر زندگانی بخشند

چشم های تو به من میبخشند

شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی

 

 

 

 

وفای شمع را نازم كه بعد از سوختن به صد خاكستری در دامن پروانه میریزد

نه چون انسان كه بعد از رفتن همدم گل عشقش درون دامن بیگانه میریزد

 

 

 

سنگ ها هم حرف هایی میزنند

گوش کن!

خاموش ها گویاترند

از در و دیوار میبارد سخن

تا کجا دریابد آن را جان من

در خاموشی های من فریادهاست

آنکه دریابد چه میگویم کجاست...؟

 

 

زمان نمیگذرد

صدای ساعت شماته بانگ تکرار است

خوشا به حال کسی که لحظه لحظه هایش

از بانگ عشق سرشار است

 

چارلی چاپلین به دخترش گفت
دخترم تا وقتی قلب عریان کسی را ندیدی بدن عریانت را نشانش نده! هیچ گاه چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان مکن . قلبت را خالی نگه دار اگر هم روزی خواستی کسی را در قلبت جای دهی سعی کن که فقط یک نفر باشد. به او بگو که تو را بیشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم زیرا که به خدا اعتقادو به تو نیاز دارم.......

 

( این متن زیبا رو یکی از دوستان فرستاد که ازشون تشکر میکنم)

 

 

من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که میبینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم

کجا؟

هرجا که پیش آید

کجا؟

هرجا که اینجا نیست

من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم

ز سیلی زن ز سیلی خور وزین تصویر بر دیوار ترسانم

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم.....

 

دست ها بالا بود هرکس سهم خودش را می طلبید

ولی نوبت من که رسید سهم من کوچک بود قد یک پاسخ! پاسخ یک حسرت

سهم من یخ زده بود....

سهم من چیست؟

وسعتی تا ته دلتنگی ها؟؟؟؟؟

شاید از وسعت آن بود که بی پاسخ ماند.....

 

گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان: ما را تمام لذت هستی به جستجوست...

 

 


چهارشنبه 7 مهر 1389 توسط khamoush | نظرات ()





شعر انگلیسی
جملات کوتاه
نی نی ناز
عکس نی نی ناز
...
زندگینامه ی فروغ
اشعار فروغ
عکس
داستان زیبای عاشقانه
ترانه زیبای انگلیسی
عاشقانه های انگلیسی
جملات جالب انگلیسی
منابع ازمون کارشناسی ارشد رشته ی مترجمی زبان انگلیسی
دوستان سلام
جملات زیبای انگلیسی

اسفند 1389
مهر 1389
شهریور 1389

khamoush

نقش خیال (رها)
و عشق (حامد کمیلی)
25shop
قالبهای جدید 89-90
دانلود فیلم

چه نوع مطالبی دوست دارید تو این وبلاگ ببینید؟








بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد

http://www.boxlink.ir/modules.php?name=l&op=AddLink